دانلود سرود امامزاده محروق / نماهنگ "فخر نیشابور" + صوت + متن شعرجواد سنگونی سعادت، گروه سرود نوای مهدوی نیشابور / دلم را برده کاشی های ایوانت

فخر نیشابور
(اردیبهشت 1405)نماهنگ این اثر، تماشاگر را به همسفری در کوچه پس کوچههای نیشابور میبرد تا در میانه کاشیهای فیروزهای، شاهد روضهای باشد که شعلههایش نه از جنس آتش، که از جنس لطف و کرامت است.
قطعه فخر نیشابور با نوای دلنشین و پرسوز جواد سنگونی سعادت و همآوایی گروه سرود نوای مهدوی نیشابور، نجوایی عاشقانه با حضرت امام رضا علیه السلام است. شعر از همان مصرع نخست، دل را به کاشیهای ایوانی گره میزند که صاحبش مهمان این خانه و میزبان ایران شده است. این رابطه وارونه میزبان و مهمان، عمق غربت و در عین حال قرب آن حضرت را به تصویر میکشد.
شاعر در ادامه، از باغ بارانخوردهای میگوید که رمز و راز دوری از نیشابور را میداند و هر حرفش همچون نگینی فیروزه بر گرد مریدان حلقه میزند. اما اوج این مرثیه عاشقانه، جایی است که از آتش روضه گریه سخن به میان میآید؛ آتشی که نه تنها هراس ندارد، بلکه خود حضرت به آن رخصت داده و حتی شعلهها نیز از لطف و احسانش بینصیب نماندهاند. این تصویر بدیع، گریستن بر مصیب اهل بیت را به سوزنی بدل میکند که خود، مرهمی از جنس عنایت است.
شعر سپس به مقام بندگی و سوختن در راه دوست میرسد، آنجا که به کلام حضرت سجاد علیه السلام و صحیفه سجادیه اشاره میکند و سپس پرسش محوری خود را مطرح میسازد: چه کردی که رضا از تو راضی شد، تا آنجا که حضرت امام رضا علیه السلام خود، تو را مخدوم و سلطان خواند؟ فراز پایانی، شهادت را میزان ایمان معرفی میکند و دل یک شهر را مسلمان آن آستان مقدس میداند، تا دوباره برگردد به همان روضه آتشینی که گریه بر آن، خود عین لطف و کرامت است.
متن شعر فخر نیشابور
دلم را بُرده کاشی های ایوانت
تو مهمانی و مهمان خانه ایرانت
بیا بنشین به کرسی عصر هر جمعه
حدیثی نقل کن در جمع یارانت
تو را ای باغ باران خورده میفهمم
بگو از شهر نیشابور دورانت
مریدان حلقه و فیروزه هر حرفت
حدیثی تازه کن، دستم به دامانت
بگو ای فخر نیشابور از حال ات
که آتش میشود در روضه گریانت
تو خود رخصت به آتش داده ای آقا
به آتش هم رسیده لطف و احسانت
چنان سرگرم کار سوختن بودی
که هرکس دیده،گردیده ست قربانت
کلام حضرت سجاد گفتی تا
صحیفه در صحیفه بشکفد جانت
چه کردی تو که راضی شد رضا از تو
که مخدوم خودش خوانده ست سلطانت
رفیع و بی بدیلی بلکه گهگاهی
به شاهان رتبه ای داده ست دربانت
شهید شمع دین پروانگی کردی
در آتش شد عیان میزان ایمانت
دلم شد ساکنِ صحن و سرای تو
دل یک شهر میماند مسلمانت
بگو ای فخر نیشابور از حال ات
که آتش میشود در روضه گریانت
تو خود رخصت به آتش داده ای آقا
به آتش هم رسیده لطف و احسانت