دانلود سرود اربعین / نماهنگ "تکیه گاه" + آهنگسید احسان حسنی / خسته هستم و پرچم تو تکیه گاه

تکیه گاه
(مرداد 1404)نماهنگ "تکیه گاه" با صدای سید احسان حسنی، اثری است که با نوای حزین خود، احساسات عمیق یک عاشق را به تصویر میکشد.
این نماهنگ که با شعری افغانی اجرا شده، داستانی از ارادت و دلدادگی به امام حسین علیهالسلام را روایت میکند. در این نماهنگ، فردی از خانواده خود خداحافظی میکند تا به پیادهروی اربعین برود. این لحظه خداحافظی، حس اشتیاق و دلتنگی برای زیارت کربلا را به زیبایی به مخاطب منتقل میکند.
شعر حماسی این نماهنگ با اشاره به "سرزمین من" که افغانستان دردمند است، دلتنگی و آرزوی گرهخوردن سرنوشت وطن با مسیر امام حسین علیهالسلام را بیان میکند. در بخش پایانی، با روایت حزین از کاروان و لحظات دلگیر اربعین، به یاد مصیبتهای کربلا و غربت آن روزها میافتد.
متن شعر تکیه گاه
ای حسین عشق تو افتخارم
برای رهت جان نثارم
تو کشتی و راه نجاتی
دلم را به تو میسپارم
تویی کهکشان محبت
منم ذره ای در جوارت
به کنج حرم داده ام دل
به جز تو کسی را ندارم
شده بیرقت سایه سر
حریمت شده جان پناهم
شمیم وطن دارد آنجا
و خاک حرم شد دیارم
سرزمین من
خسته جفا شده است و
در کویر غم
بی لها رها شده است و
ذکر ما همه
یا خدا خدا شده است و
یا حسین مدد
بیرقت نشان هویت من است
با تو بودنم اوج بهجت من است
دیدنت حسین اصل حاجت من است
یا حسین مدد
شرمندم و نام تو شده پناه
خسته هستم و پرچم تو تکیه گاه
از دلم برون آید آه واه
یا حسین مدد
سرزمین من
خسته خسته از جفایی
سرزمین من
بی سرود و بی صدایی
سرزمین من
دردمند بی دوایی
سرزمین من
یا حسین مدد
یا حسین
شگفتا کلام و پیامت
شگفتا شکوه و قیامت
از این کنج دلتنگی ما
به تو آفتابا سلامت
مرا رد کند هر کی از خود
نمیرانی از بارگاهت
دل از کودکی عاشقت شد
نمک گیر مهر و مرامت
به شوقت شها بی قرارم
به شوقت شها می سرایم
گذر کرده از مرزها عشق
نوای خوش مستدامت
حسین
کاروان میرسد از راه و ولی آه
چه دلگیر و چه دلتنگ و چه بی تاب
دل سنگ شده آب
از این ناله جان کاه
زنی مویه کنان موی
کنان خسته پریشان
شکسته نشسته
سر تربت سالار شهیدان
شده مرثیه خوان غم جانان
همان حضرت عطشان
همان کعبه ایمان
همان قاری قرآن
سر نیزه خون بار
همان یار
همان کشته اعدا
نه صبری نه شکیبی
نه مرهم نه طبیبی
عجب حال غریبی
ندارم به جز ماتم و اندوه حبیبی
ندارم به جز خاطر مجروح نصیبی
ز داغ غم این دشت بلا پوش
به دلهاست نهیبی
به هر سوی که رفتند
نه قبری نه نشانی
فقط می وزد از تربت محبوب
همان نفحه سیبی
که کشانده است دل اهل حرم را