دانلود سرود میرزا کوچک خان جنگلی / نماهنگ "اذان میرزا" + آهنگسجاد میرزایی / سری بریده آری اذان میرزا بود

اذان میرزا
(آذر 1404)تصنیف "اذان میرزا" با صدای سجاد میرزایی، ادای احترامی عمیق و اندوهبار به اسطوره مقاومت شمالیها، میرزا کوچک خان جنگلی است. این اثر که بر پایه اشعاری از شاعران بزرگ همچون نصرالله مردانی و علیرضا قزوه بنا شده، فراتر از یک سرود، تابلویی صوتی از تراژدی و ایستادگی در دل جنگلهای گیلان است. خواننده، سجاد میرزایی، با صدایی پر سوز و حماسی، روایتگر رشادت سرداریست که در "وسعت اندیشهی خونبار جنگل"، ناجوانمردانه هدف خیانت قرار گرفت.
سرود با توصیفی کوبنده از شهادت میرزا آغاز میشود؛ جایی که «از پشت خنجر میخورد سردار جنگل» و "سرهای سرداران" بر دار میرود، اما همچنان "شعر بلند استقامت" سروده میشود. بخش میانی تصنیف، با سوز و گداز روایت علیرضا قزوه همراه میشود که تصویر «سری ز تن جدا» در کنار خانقاهی و میان برف و بوران، اوج مظلومیت این قهرمان را فریاد میزند؛ کسی که پشت و پناه مردمش بود.
در ادامه، سرود با نوای محلی و پرسشی سوزناک و معروف به زبان گیلکی اوج میگیرد: «چِقَد جَنگلَ خوسی، ملّتَ وَسی؟ خَسته نُبُسی؟» (چقدر در جنگل میخوابی برای مردم؟ خسته نشدی؟). این زمزمه دردآلود، تبدیل به مناجاتی عاشقانه با میرزا کوچک خان میشود. نماهنگ این اثر، خود گویای محتواست؛ خواننده با پوششی شبیه به سردار جنگل، در میان درختان و مِه غلیظ شمال، ایستادگی و تنهایی میرزا را زنده میکند.
«اذان میرزا» فقط یادآور یک واقعه تاریخی نیست، بلکه فریاد بلندی برای عدالت و مقاومت در برابر ستم و خیانت است.
متن شعر اذان میرزا
در وسعت اندیشهی خونبار جنگل
از پشت خنجر میخورد سردار جنگل
بر کندههای پیر، زخم تیر پیداست
پوشیده از گلهای خون، دیوار جنگل
در ذهن سبز شاخهها با خون تداعی
سرهای سرداران شود بر دار جنگل
شعر بلند استقامت را سرودند
مردان سختآواز در پیکار جنگل
کنار خانقاهی سری ز تن جدا بود
شبیه بید مجنون دو گیسویش رها بود
میان برف و بوران دلش شکست و افتاد
کسی که پشت مردم چو سنگ آسیا بود
دلی به رنگ خون داشت سری به رنگ آتش
نه سحر موسوی داشت نه در کفش عصا بود
سر بریده دیدم میان برف و طوفان
سری بریده آری از آن میرزا بود
چِقَد جَنگلَ خوسی ملّتَ وَسی خَسته نُبُسی میجانَ جانانا
(چقدر در جنگل می خوابی برای مردم خسته نشدی ای جان جانان من)
تَرا گَمَه میرزا کوچیک خانا
(تو را میگویم ای میرزا کوچک خان)
خدا دانه که من نَتانَم خُفتن از ترس دُشمن می دیل آویزانا
(خدا میداند که من خواب نمی توانم از ترس دشمن دلم آویزان است نگرانم)
تَرا گَمَه میرزا کوچیک خانا
(تو را میگویم ای میرزا کوچک خان)
گشودهاند به باران به خاک کامت را
نواختند به بوی خزر مشامت را
گذشتی از نفس سبزِ باغ و روییدند
درختهای سرآسیمه رد گامت را
چه ایستادی و در خویش اقتدا کردند
صنوبران صبور آتش قیامت را
بخواب زمره یاران به انتها بردند
پس از چقدر خطر راه نا تمامت را
چِقَد جَنگلَ خوسی ملّتَ وَسی خَسته نُبُسی میجانَ جانانا
(چقدر در جنگل می خوابی برای مردم خسته نشدی ای جان جانان من)
تَرا گَمَه میرزا کوچیک خانا
(تو را میگویم ای میرزا کوچک خان)
خدا دانه که من نَتانَم خُفتن از ترس دُشمن می دیل آویزانا
(خدا میداند که من خواب نمی توانم از ترس دشمن دلم آویزان است نگرانم)
تَرا گَمَه میرزا کوچیک خانا
(تو را میگویم ای میرزا کوچک خان)